خرید بک لینک

بعد از حدود 2 هفته برگشتیم سر کار. خوبه. خدا رو شکر یه کم ذهنم درگیر میشه تا کمتر فکر کنم. دلم پیگیری می خواد از نوع مثبت و البته توضیح، توضیح قانع کننده. اینجوری حس میکنم مهم بودم واقعا. در هر حال که دلم خیر و صلاح و برکت میخواد.

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 28 فروردين 1403 ساعت: 9:14

نیمی از خواندن دعای جمعی رو از دست داده بودم، تند تند شروع کردم به خوندن نماز و ادعیه مربوطه تا به فراز پنجاهم بالاخره رسیدم. دنبال عبارتی می گشتم که بهتر از قبلی ها باشه و بیشتر به حس و حالم بیاد اما هر چی میگذشت بیشتر می فهمیدم که این دعای بزرگ، چیزی فراتر از عبارات و معانی اش هست، تا آخر دعا هیچ بندی رو نتونستم بهتر از قبلی یا بعدی پیدا کنم، همه اش بهترین بود. بهترینِ بهترین ها...خواسته نویی به دعاهام اضافه شده بود، اصلا نود درصد دلیل رفتنم به مسجد همین بود، خجالت می کشیدم، اما بالاخره خواستم از خدایی که خودش گفته بود به در خونه خودم بیایید، دست خالی برنمی گردین؛ بیشتر از اینکه گریه کنم یا ناراحت باشم یا حتی نگران، اطمینان قلبی گرفتم، انگار بدونم که همه اش رو خودش درست میکنه، فقط کافیه من یادآوری کنم و بگم چقدر مهم و ضروریه و بعد بشینم نگاه کنم که خودش اون چه رو که خیره رقم میزنه، مثل همیشه که خودش دست به کار میشه و در نهایت من رو میرسونه به خواسته ای که به صلاحم بوده....قرآنی رو باز کرده بودم و تو تاریکی دیده نمی شد، نگه داشتم، چراغ ها روشن شد، صفحه اول سوره مومنون بود:"قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُون"چند ساعتی قبل تر از دیشب، بعد از سرکار، وقتی که نه حالی واسه رفتن به خونه داشتم و نه حالی واسه بیرون موندن، تصمیم گرفتم برم گلستان و الحق که گلستانی بود ظاهری و باطنی. دو جزء باقیمونده رو همون جا با رفتن سر مزار کسانی که دوستشون داشتم، خوندم و آخر کار رفتم سر مزار فردی که با واسطه ای شناخته بودمش و با خود اون فرد، نسبتِ نزدیک داشت. حالا باید تصمیم می گرفتم. همون فرد رو واسطه بین خودمون قرار دادم، گفتم شما خودت ما رو دیدی، بهتر از من همه چیز رو میدونی، بهتر از من میشناسی، به جریا

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 28 فروردين 1403 ساعت: 9:14

چقدر خوبه بدونی تو ذهن آدما هستیا، چه حس جالبیه، انگاری چند لول به اعتماد به نفس ات اضافه میشه، محکم تر ادامه میدی، دلت میلرزه انگار. فرقی هم نداره مخاطب ات کیه، فقط کافیه جزو آدم حسابیای اطرافت باشه.1. من به معجزه کلمات ایمان دارم. یعنی همیشه با حرف زدن میشه فهمید چی به چیه. فلذا در جریان توصیه های زیاد به اینکه اگه حرفی هست گفته بشه تا بعد از چند وقت برداشت غلط اتفاق نیوفته، بللاخره راه ارتباطی جدیدی باز شد. در ادامه سمت و سوی جدیدتری گرفت. هر چند به خاطر فشردگی برنامه های کاری و دیر رفتن ها به خونه و بعدش بیدار موندن های چند ساعته، الان فوق العاده بی انرژی ام و همین الان میتونم روی همین صندلی بگیرم بخوابم، اما احتمالا ارزشش رو داره. نمیدونم. میشنوم که وقتی گل ها داده میشده، یه حرفی هم بوده که به زبون آورده نمی شده. قبل تر هم که متوجه شدم کلا دیروز تو ذهن جریان داشتم. این اولین بار برای یاد بودن و اولین اطلاع از انکه تو یاد بودم.2. امروز صبح زنگ زدم پیگیر فایل های ارسالی بشم از اون آقای مهربونی که از همون برخورد خیلی خوب و محجوبانه من رو که نیروی جدیدی بودم، پذیرفت و بعد دم عید از محصولاتشون یه عیدی داد بهم و کلا فهمیدم از اون آدم بزرگای مهربونی هست که متناسب با مخاطب، ارتباط می گیره... وقتی نحوه دریافت سفارش ها مون رو جواب داد، بی مقدمه گفت دیشب توی دعا کردن یاد شما افتادم و من این ور ذوق که مگه مثلا با چند بار تماس یه بار دیدن، منو تو چه دسته ای قرار داده که توی دعا کردن در این وقت عزیز، یاد من کرده؟ من چیکار کردم که لایق به ذهن رسیدن توی دعای ابوحمزه ای شدم که از اون جمع چیزی اطلاع نداشتم. بهرحال که خیلی دلچسب بود این حرف. این دومین اطلاع از اینکه تو یاد بودم.3.بعد از

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 28 فروردين 1403 ساعت: 9:14

صفحه بندی